|
در مورد خشونت
داستان کوتاه
نیلاب "نصیری"
آزاده ای در لحد
گور سرد و تاریک، آغوش گشوده بود تا پیکر باریک، اندام سرد و
دردمندِ دختر جوانی را در آغوش بکشد. دو خانم مصروف بریدن تکه های
سپید رنگ بودند تا جسد را که با ضربات پیهم چاقو سوراخ سوراخ شده
بود، کفن کنند. ساعتی را در برگرفت تا آزاده با کفن سپید ملبس شده
و داخل تابوت گذاشته شد.
دختر جوان، مادر یا خواهر نداشت تا بخاطر مرگش گریه کنند. برادرش
هم از همان لحظات مرگ او ناپدید شده بود. تنها پدر بیچاره اش که
همزمان یگانه دختر و یگانه پسرش را از دست داده بود، در سوگ او اشک
حسرت میریخت.
نزدیک های عصر چند مرد تنومند، تکبیرگویان تابوت حامل دخترجوان را،
روی شانه های شان برداشته، داخل موتر گذاشتند و روانهء آرامگاهی
بزرگ شدند. به دنبال تابوت، تعداد زیاد مردان با موتر های حامل شان
براه افتادند. پیر و جوان، از خود و بیگانه و دور و نزدیک، سر تاسف
تکان داده و به یکدیگر میگفتند:
"حیف جوانی "آزاده"، دخترک بیچاره مادر نداشت و پدرش هم یک آدم بی
تفاوت و ...."
پدر آزاده،گاهی با آرامی و گاهی هم پر سر و صدا اشک میریخت. گاهی
رویش را با دستمال پنهان مینمود و با صدای بلند گریه سر میداد و
زمانی هم با چشمان سرخ و اشک آلود به موتر جنازهء حامل دخترش چشم
میدوخت.
یکبار به 22 سال قبل برگشت. زمانی که مدتی از عروسی اش می گذشت ولی
هنوز پدر نشده بود. عصر یکروز زنش مژده داد که پدر میشود. آنروز از
خوشی در لباس نمی گنجید. بیصبرانه انتظار آمدن روزی را میکشید تا
طفلش را در آغوش بگیرد. ماههای انتظار او چون سالها برایش سپری
میشدند و انتظارش طولانی و طولانی تر میگردید تا اینکه روزی خانمش
از درد بیقرار شد، وقتی او را به شفاخانه برد،دخترک زیبایی بدنیا
آورد و خانه و کاشانهء مرد را مملو از گریه ها و خنده های کودکانه
ساخت.
و اینک 22 سال به سرعت گذشته بود و مرد جنازهء دختر یکدانه اش را
تا گورستان مشایعت میکرد. باز گریهء تلخی سر داد و خودش را ملامت
کرد. به یادش آمد که همواره دخترش را سرزنش و نکوهش مینمود و در
مقابل پسرش را از او برتر می دانست. حرفهای آزاده یادش آمد که هر
بار شکایت کنان میگفت:
"پدر! آرش مره نمیمانه که اینی دامنه بپوشم. یا همرای ای پطلون و
جمپر دراز به مکتب برم."
و او به پشتیبانی ازپسرش با ترشرویی میگفت:
" او راس میگه دختر! همی کالا از پوشیدن اس که تو پوشیدی. برو گم
کو خوده."
موترها به مقصد رسیدند و مردان تابوت آزاده را از موتر پایین
نمودند. دومرد، نزد پدرش آمدند تا او را برای تدفین میت دخترش
ببرند. مرد افتان و خیزان قدم میگذاشت و هر لحظه به جسد بیجان
دخترش نزدیک و نزدیکتر میشد. سیلاب اشک حسرت و نومیدی از رخسار سرخ
و ورم کرده اش به گریبانش سرازیر میشد. مرد بسیار گریه کرد، هیچ
نفهمید چطور داخل قبر دخترش شد و چطور روی او را بطرف قبله گشتاند
و چطور بالای سرش خاک فراموشی ریخت و چطور....
وقتی به خود آمد، در خانه قرار داشت. هر اتاق، هر کنج و کنار خانه
خالی بود. او با صدای بلند گریه سر داد و صدا زد:
" آزاده ... آزاده دخترم ... تو کجا استی؟ دخترم پس بیا پدر پیرت
به تو ضرورت داره . مه دوستت دارم آزاده دختر یکدانیم."
خانه در تاریکی مخوف و خاموشی مطلقی فرو رفته بود. مرد با عجله همه
چراغ ها را روشن نمود. بعد به یکی یکی اتاق ها سر زد و بسوی
آشپزخانه رفت. گرسنگی اذیتش میکرد اما اشتهایی برای خوردن نداشت.
با بی میلی دهن دروازهء آشپزخانه ایستاده شد و با یاس و نومیدی صدا
زد: "آزاده جان! دختر قندم نان تیار نشده؟"
از این لحن گفتار خوشش آمد با خود زمزمه کرد:
"کاش بسیار وقت این طریقه را برای حرف زدن انتخاب میکردم و دل
شکستهء دخترم را بدست میگرفتم."
دوباره برگشت، سوی اتاق مخصوص دخترش رفت. کتابها و بکس مکتب آزاده
روی اتاق افتیده بود. کلکین های اتاق باز بود و وزش باد باعث میشد
تا پرده های رنگین اتاق به طرز عجیبی برقصند. مرد لرزان لرزان
نزدیک رفت. بوی مرگ به مشامش خورد. به تلخی گریست. یکی یکی اشیای
پراکنده روی اتاق دخترش را جمع کرد. یکبار چشمش به کتابچهء رنگین و
زیبایی افتاد که عکس دخترش روی آن نصب شده بود. عکس حالت بسیار
غمگین داشت. مرد لحظاتی به آن خیره شد. چند قطره اشک از چشمهایش
روی آن ریخت، با عجله پاک شان کرد تا مبادا آسیبی به تصویر دخترش
برسد. آرام روی تخت نشست و کتابچه را ورق زد. روی اولین صفحه با خط
درشت و زیبایی نوشته شده بود:
"کتابچهء خاطرات آزاده"
مرد باز هم صفحه زد و صفحه زد و چشمانش به خط زیبای دخترش که با
درد ها و اشک ها نوشته شده بودند، خیره ماند.
آزاده از لحظات مرگ مادرش و درد و رنجهایی را که از دوری او متحمل
شده بود، نوشته بود. مرد میخواند و اشک میریخت. دفعتاً در صفحه ای
رسید که روی آن با خط درشتی نوشته شده بود.
" آزاده ای در لحد"
آزاده از هر باری که پدرش به پشتیبانی از برادرش او را لت و کوب
ننموده بود، چیزی های نوشته و با مادرش درد دل نموده بود:
مادر جان! همه اتاق ها از وجود تو خالی استند و من یگانه پشتیبانم
را از دست داده ام. برادرم حق و ناحق لت و کوبم میکند و وقتی به
پدرم میگویم او هم از آرش حمایت مینماید.
مادر! من کاملاً تنها استم. با وجودیکه کوشش میکنم پا از جادهء حیا
و عفت فراتر نگذارم. همواره از سوی پدر و برادرم توهین و تحقیر
میشوم.
مادر! دلم از زنده گی سیر و گذشت روزگار برایم طاقت فرسا شده است.
من پسر مامایم "عابد" را بسیار دوست دارم نه به عنوان این که با او
ازدواج کنم، یا رابطهء بدی داشته باشم. احساس میکنم او مرا دوست
دارد اما تا حال برایم چیزی نگفته است و آرش به ناحق به من الفاظ
زشت میگوید وتهمت میبندد. وقتی در مقابلش حرفی میزنم، باز مرا لت و
کوب میکند و وقتی به پدرم شکایت میکنم، او هم رویهء زشت دارد.
مادر! از وقتی تو رفتی رویهء پدرم بد تر شده است. برادرم شبها نا
وقت به خانه میاید و بسیاری شب ها نشه میباشد. روز ها پنهان از
پدرم سگرت دود میکند و مرا تهدید مینماید که هرگاه به پدرم بگویم،
لت و کوبم میکند. پدرم فقط یاد گرفته که مرا توهین کند و از راه
هایی که هرگز به آن قدم ننهاده ام، بازم دارد.
مادر میدانی! وقتی هر شب میخوابم؛ آرزو میکنم فردا وقتی برخیزم با
پدر جدید روبرو شوم. پدری که مرا با محبت در آغوش بگیرد، با
مهربانی با من حرف بزند؛ راز های دلم را بداند و مواظب برادرم
باشد. اما با تاسف هر بار آرزو هایم می خشکند.
مادر! روزیکه آرش به ناحق به پدرم در مورد ارتباط ناجایز من با
عابد گفت. مرگ را در چند قدمی خود دیدم. پدرم زیاد لت و کوبم کرد،
هرچه میگفتم نمی شنید. تا میخواست با چوکی بر سرم بزند؛ از ترس
زیاد به اتاق دویدم و خود را از کلکین به پایین انداختم. بسیار
زخمی شدم.
مادر! احساس کردم، بزودی به تو میپیوندم و....
همینگونه آزاده از درد های دلش اوراق کتابچهء خاطرات را پر کرده
بود. مرد با خوانش آنها با صدای بلند گریه میکرد. پردهء اشک جلو
چشمهایش را گرفت و نتوانست، دیگر بخواند. بیاد روزی قبل افتاد که
با جسد غرقه در خون دخترش برخورده بود. از همه دیوانه وار
میپرسید:" دخترمه چه شده؟"
و عابد نزدیک آمده گفته بود:" کاکا جان آزاده ره آرش همرای چاقو
زده."
و ادامه داده بود:" من آزاده را بازار برده بودم. وقتی خانه آمدیم
کدام چیزی یاد آزاده رفته بود. با عذر و زاری خواست او را دوباره
به بازار ببرم. من بسوی موترم که در روی حویلی ایستاده نموده بودم
رفتم. آزاده از عقبم آمد و یکبار آرش در روی حویلی پیدا شد.آزاده
با دیدن او تکان خورد. آرش با یک خیز خود را روی آزاده انداخت. تا
خواستم مانع شوم که با یک چشم بهم زدن چاقوى تیزی را از جیبش بیرون
آورد و وحشیانه چند ضربهء پیهم به شکم و سر و صورتش زد. آزاده جیغ
میکشید. من با چند سنگ و خشت که بدستم آمد، بسوی آرش پرتاب کردم
اما او به هیچ چیزی توجه نداشت، وقتی آزاده از پا درآمد. آرش با
چاقوی خون آلود بطرف من آمد. من پا به فرار گذاشتم. آرش با یک خیز
خود را به من رساند. یک چاقو به بازویم زد. من با یک حرکت تند او
را آنطرف پرتاب کردم. در همین هنگام همسایه ها سر رسیدند و چند مرد
او را به زمین انداخته، محکم گرفتند. اما آرش همه را به یکسو زده و
فرار نمود."
مرد اشک هایش را پاک کرد و در آخرین صفحات کتابچه به عنوان درشتی
برخورد:
" پدر دوستت دارم" پدر! میدانی زیاد دوستت دارم اما تو یکبار هم با
صمیمت با من حرف نزدی . در حالیکه بعد از مرگ مادر تنها امیدم تو
بودی.
پدر! تو تنها به خود میاندیشی و توجهی به من نداری. در حالیکه من
محتاج نگاه گرم و پناه تو استم. پدر! میخواهم، رنجهایم را بشنوی و
مرهم درد هایم باشی. پدر! تو در طفلی هم مرا بیرحمانه میزدی و مادر
بیچاره ام فقط تماشا میکرد. او اجازه نداشت از دخترش دفاع کند،
زیرا برایش اخطار میدادی که نزدیک نشود ورنه او را هم لت و کوب
میکنی و من فریاد میزدم: مادر! مادر جان! کمکم کن! پدر! من از شب
های تاریک و از تنهایی میترسم و میخواهم سرم را روی زانوهایت
گذاشته بخوابم.
پدر ! هرگاه قبل از تو بمیرم، روی سنگ قبرم بنویس : "تشنهء محبت
پدر آزاده"
پدر!.....
مرد دیگر تحمل خواندن یاداشت های دخترش را نداشت. غمگین، غضبناک و
هیبت زده شده بود. از همه کردارهای گذشته اش پشیمان گردید. احساس
کرد، زن و فرزندانش را با دستان خود از میان برده است. در آن نیمه
شب، صدا های هولناک کشید. چون دیوی از درد بخود می پیچید و نعره
میزد. زمین و زمان را به دندان میگرفت. یکبار به شدت روی سطح اتاق
افتاد و از هوش رفت.
آفتاب با انوار طلایی رنگش همه جا را روشن نموده بود. اشعه های
طلایی رنگش به اتاق آزاده رسید و آرام بروی مرد خورد. گرمی نور
خورشید، احساس مطبوعی به مرد داد و با نوازش و گرمی بیدارش کرد.
لحظاتی نمیدانست،کجاست. افکارش را جمع کرد و همه چیز را بخاطر
آورد. یکبار برخاسته نشست و با خود گفت. من بسیاراشتباه کرده ام.
گریه و ناله دردی را دوا نمیکند. من زنده استم و فرصت دارم تا به
همه گان نصیحت کنم تا از زن و اولاد هایشان به بهترین وجه مواظبت
کنند.
2 ثور 1388 |