|
دي
کوزه گري بديدم اندر بازار
بر
پاره گِـلي لگد همي زد بسيار
وان گل به زبانِ حال با او ميگفت
من
همچو تو بوده ام، مرا نيکو دار
«خيام»
گل
در شرق مادهء اساسي فعاليتهاي خلاقانه و هنري را در بخش هاي متفاوت
زندهگي مانند معماري و هنرهاي تجسمي تشکيل داده و بشر به ياري آن
اولين گامهايش را به سوي مدنيت گذاشته است.
از
خشت هاي پخته و خامِ بلوک مانند در ادوار قديم قلعه ها، برجها و
اماکن مقدسه را بنا نموده و مسکن و پناهگاه انسانها را نيز خانه
هاي گلي تشکيل داده و ميدهد.
از
گل به منظور پلاستر نمودن بام خانه ها، ديوار ها و پنجره استفاده
گرديده و گل را در فورم هاي متفاوت و حياتي آن مثل تنور نان پزي که
زينت بخش هر حولي يا حياط خانهء شرقي ميباشد، ميتوان مشاهده کرد و
بدون آن به مشکل ميتوان عطر نان گرم گندم را همه رورهدر سفرهء غذا
حس نمود.
گل
اساس مادي سوژه هاي زينتي مهندسي با نقشهاي جاودانهء آن (دورهء
ساماني ها، غزنوي ها، غوري ها و تيموري ها)، کاشي هاي لعابدار و
خشتهاي برجسته و نيمه برجسته را ميسازد.
از
ادوار قبل از اسلام عالي ترين فورمهاي ظروف و يا تنديس هاي کوچک و
بزرگ ميراث فرهنگي ما را تشکيل ميدهد که نمايانگر بيان رول با ارزش
اين ماده است. البته هويدا است که گلِ رَس در ادوار قديم در تهيه و
خلق نمودن ظروف متفاوت، ارزش فراوان داشته و تهيهء ظرف از گل براي
ايجادگر آن منحيث وسيله يي براي حفظ غذا و آب که سرچشمهء ادامهء
حيات است، ارزش والايي را دارا بوده است؛ به خصوص در نقاط و محلات
کوهي که به دست آوردن و تهيه غذا سخت و دشوار و انتقال آب از فاصله
هاي دور به توسط زنان انجام مي پذيرفته.
فورم هاي ساده ولي تکميل شده به شکل نهايت ظريف وعالي آن، از ديد
معنوي و ظاهري گوياي تجسم حرمت سازندهء آن با مادهء گل رس بوده و
بيجا نيست که گل يا خاک در اولين اعتقادات انسان يکي از جملهء چهار
عنصر مقدس را تشکيل ميداده که آلوده ساختن آن گناه شناخته ميشده و
اين خود بيانگر روابط تنگاتنگ و طبيعي انسان با ماحول بوده است.
گل
از جملهء اولين مواديست که حيثيت رول سازندهگي را در دست بشر
داشته و انسان به کمک آن و خرد خويش، اولين تصوير خود از جهان
ماحول را عملي و جنبهء سازندهگي بخشيده است و تلاش نموده تا آنچه
را مي بيند و حس ميکند، چه در حالت پيکره يي و چه به صورت نقش روي
گل، با طبعيت همنوا و نزديک مجسم نمايد.
اين رابطهء انسان با گل را، منحيث مادهء مقدس و پاک ميتوان تا
امروز مشاهده کرد.
آثار سفالين بيش از همه مواد ديگر ميتواند محفوظ در دل زمين حفظ
گردد و از تاثيرات جانبي با گذشت زمان، زيادتر از ديگر عناصر محفوظ
بماند. بدين دليل آثار سفالين ميتوانند گوياي خوب و روشني به شکل
واقعي آن از کلتور و فرهنگ مردم يک سرزمين در زمانهاي مختلف باشند
و مستند از ارزشهاي معنوي و مادي و سطح رشد ايشان در يک اجتماع و
حتي واقعيات تاريخي يک ملت و منطقه، ما را آگاهي دهند. دانش
امروزهء ما از تمدن قديم بشريت طور مثال سامري ها و بابلي ها منحيث
طراحان خط، حساب و علم هيئت (Astronomy)
به کمک همين آثار سفالين و نوشته ها روي 12 لوح گلي به دست آمده
است. طور نمونه در يکي از الواح در مورد حماسهء گيل گامش و خلقت
انسان چنين آمده است:
«چون خدايان از شخم زدن زمين، حفر کانال براي آبياري و کشت نباتات
براي تهيهء غذا خسته شدند، اِن کي (Enki)
در صدد برآمد از گل رس موجود بسازد. خداي مادر به او حيات بخشيد که
نتيجهء همکاري خدايان، پيدايش انسان بود».
گيل گامش پادشاه کولاب (Kullab)
به شاهي اورو ميرسد. مادر او الهه (Ninsun)
بود و از اين جهت گيل گامش واجد دو سوم صفات خدايي ميباشد که وظايف
سنگيني را بر عهده دارد. در اجراي وظايف سنگين خويش و فايق برآمدن
از آن، دوست عزيز خود ان کيدو (Enkidu)
را از دست ميدهد. بعداً در تلاش آن ميگردد تا راز و اسرار عمر ابدي
را دريابد. روي اين منظور به اتناپشتيم (Utnapishtim)،
جد جاوداني خويش به به مشورت ميپردازد. اتنا داستان طوفان را براي
گيل گامش حکايت ميکند، ولي هيچ کمکي در بارهء منظور اصلي او و
جاوداني شدن انسان نميتواند به او بکند. تنها گياهي به او ميدهد که
جواني را به پيران باز ميگرداند. وقتي گيل گامش در راه مراجعت بر
سر چاهي مشغول شستشوي بدن خود بود، ماري گياه را مي بلعد و
بلافاصله پوست مي اندازد و جوان ميشو.د. گيل گامش افسرده و دل
آزرده به اورو باز ميگردد. در راه مراجعت به سرزمين خود، بر فراز
درياي مغرب، دوشيزهء دريا به نام سابي تو (Sabitu)
به او ميگويد:
«تو اي گيل گامش به سرگرداني به کجا ميروي؟ حيات جاوداني را که در
جستجوي آن هستي، هرگز نخواهي يافت. روزي که خدايان انسان را
آفريدند، مرگ را در سهم او گذاشتند و حيات جاوداني را براي خود
گذاشتند. اين سرنوشت بشر است. تو اي گيل گامش روز و شب را به خوشي
بگذران، شکمت را از غذاهاي لذيذ پر کن، از هر روز زندهگي ات لذت
ببر، روز و شب برقص و بازي کن،لباسهاي پاکيزه بپوش، سرت را بشوي و
در آب غوطه بزن. از طفلي که دستهاي تو را گرفته، مراقبت کن. در اين
شادماني ها، زني را که دوست داري، نيز شريک نما».
اينجاست که انسان به ريشه هاي تاريخي اش از درون اين اسطوره ها
(خلقت انسان، طوفان نوح و . . .) به ياري مادهء گِـل شناخت بيشتري
حاصل ميدارد.
از
ابتداء تا کنون تمدن بشريت يکي با ديگري پيوند خورده و تأثيرات
بالمقابل آنها امريست کاملاً خود به خودي و طبيعي. بدين ملحوظ
آگاهي و حفظ آثار فرهنگي و باستاني در غناي جوامع بشري رول بسي با
ارزش را دارا است. با اظهار تأسف ميتوان گفت که اکثريت عظيمي از
هموطنان ما با محتوا و مفهوم آنچه مربوط به کلتور و فرهنگ شان است
و چه نوع اهميتي ميتواند در هويت سرزمين شان داشته باشد، آگاهي
دقيق ندارند و اين باعث ميگردد که آثار هنري و تاريخي از سرزمين
شان به بيرون مرزها انتقال يافته و حتي نابود گردند که نمونهء
تازهء آن چپاول و غارت و نابودي آثار موزيم ملي کابل، آرشيف ملي،
هده و انهدام بت هاي بودا در باميان ميباشد. دانش و آگهي در اين
مورد سبب پي بردن به محتوا و معنويات گرديده که اين خود ميتواند
سنگ تهداب براي حفظ و مطالعات علمي و سيستماتيک گردد.
آثار فراواني از دوران قديم (Antike)
و قرون وسطي زينت بخش موزيم ها و کلکسيون هاي ممالک جهان اند. به
ندرت ميتوان از آنچه در ساحهء افغانستان خلق گرديده، تحت نام
افغانستان مشاهده کرد، اغلباً به نام ممالک همجوار ايران و يا
آسياي ميانه معرفي ميگردند.
موقعيت جغرافيايي و تلاش قدرتمندان به منظور حاکميت و تسلط بر آن،
سبب به انزوا نگهداشتن اين سرزمين از طرف حکمرانان آن به خاطر حفظ
استقلاليت آن گرديده است. به گفتهء محقق تاريخ هنر گ. ا. پوگاچنکوا
«اين مبارزهء مداوم به منظورحفظ استقلاليت، دروازه هاي شناخت هنر
افغانستان را در گذشته و حال آن به روي محققين بسته نموده است. در
شروع قرن نزده اولين معلومات و آگهي ها به کمک افسر ها و جواسيس
انگليس در مورد هنر قديم افغانستان که بخش عظيم آن از محدودهء
دوران اسلامي و تاريخ عيسويت، پا فراتر ميگذارد، به جهان اروپا و
محققين تاريخ هنر معرفي گرديده است. ولي تا هنوز جاي تاريخ هنر
افغانستان در بخش هنرهاي مردم شرق خالي ميباشد».
اين تصوير در شروع قرن بيست، زمانيکه اولين هيئت باستانشناس
فرانسوي کار حفريات شان را آغاز ميدارند، به آهستهگي عوض ميگردد.
اين بحث طي مقاله هاي ديگر با عناوين ديگر توسط همين قلم ادامه مي
يابد.
-----
کار اولين گروه باستانشناسان فرانسوي را تحقيقات دورهء قديم يا (Antike)
تشکيل ميدهد که در سال 1922 آغاز گرديده و ساحهء وسيعي را در مناطق
جنوب افغانستان و ساحهء سيستان در بر ميگرفت.
نظر به اوضاع بي ثبات کشور بر اثر مداخلات نيروهاي استعماري
بريتانيا و همدست شدن شان با عقب گرايان، ارتجاع و اجيران داخلي،
در مراحل مختلف به مشکلات فراوان مواجه شده که حتي در يک موقعيت
حساس؛ مسؤول گروه باستانشناس
A.
Foucher
مجبور به انتقال همکاران خويش و حفظ زندهگي شان به بيرون از
سرحدات افغانستان (در آسياي ميانه) گرديد.
توجهء اساسي کار اولين گروپ باستانشناس طوريکه تذکر گرديد، به
دوران قديم، يونان باختري و کوشاني ها معطوف بود که مکشوفات ساحهء
نادِ علي در سيستان مربوط به نيمهء اول هزارهء اول قبل از تاريخ
تخمين گرديده و معلومات را مربوط به آن دوران با خود به ارمغان
داشت.
در
جريان جنگ جهاني دوم کار تحقيقاتي با وقفه مواجه گرديد که پس از
ختم جنگ در 1949 امکان ادامهء حفريات به باستانشناسان امريکايي
فراهم گرديد. محل کار تحقيقي ساحهء قندهار و سيستان را احتوا ميکرد
که در جريان يک سال (1950 - 1951) صورت گرفت و مطالب دقيق تري را
در توضيح نقاط مشترک کلتوري، اجتماعي و اقتصادي آن زمان، با
بلوچستان و سيستان ايران به دسترس محققين گذاشت. اين حفريات در بين
سالهاي 1951 – 1958 به همکاري باستانشناس فرانسوي ادامه يافت که
بررسي علمي و تاريخي آثار به دست آمده از منديگک، امکان وسيع را در
مورد شناخت مدنيت دوران برونز
Bronze
سيستم کشاورزي، شهري، خانه هاي مسکوني، قصرها و
عبادتگاه ها حاصل گرديد. آثار به دست آمده (زيورات، وسايل کار و
دفاعي، فيگورها يا مجسمه هاي کوچک گلي
Terrakotta)
با احياسازي يا
Rekonstruktion
سيستم زيربناي تعميراتي، توانست ارتباطات و تشابهات را با نقاط
جغرافيايي ديگر مثل ايران، بين النهرين، هند و آسياي ميانه در رشد
مدنيت و سيستم زندهگي اجتماعي، کلتوري و روابط مادي سه الي چهار
هزار سال قبل از تاريخ، در ساحهء جنوب غربي آسيا را، براي بررسي
بخشي از گذشته مهيا گرداند و شواهد اولي را در تغيير شکل زندهگي
از حالات تجمعات ابتدايي به شهرها
Urbanisierungsprozess
در جنوب افغانستان ترسيم دقيق تر احتمالي نمايد.
با
وجود موفقيتهاي به دست آمده، بار ديگر در کار حفريات وقفه يي بروز
نموده که تنها در سال 1970 به معيار کوچک تري در ساحهء سيستان (سيد
قلعه و نادِ علي) تحقيقات و حفريات انجام پذيرفت. مگر با توقف کار
در افغانستان؛ گروه باستانشناس ايتالوي تحت رهبري
M.Tosis
حفريات خويش را در سيستان ايران آغاز نموده که در نتيجهء مقايسهء
علمي و تاريخي آثار به دست آمده در شهر سوخته و منديگک، تصوير
دورهء برونز را در جنوب افغانستان علمي تر و مشخص تر ادامه داد.
کار محققين باستانشناس افغان - شوروي در سال 1969 در درهء مرغاب و
شهرهاي اندخوي، ميمنه، آقچه، قريهء دولت آباد و بعداً طلاتپه در
نزديک شبرغان و آثار ظريف و با محتواي تخنيکي و تزييني سفالين و
همچنان برونز شاهد رشد مدنيت در شمال افغانستان و استفاده از سيستم
منظم کشاورزي و آبياري در هزارهء اول قبل از تاريخ، در اين ساحهء
افغانستان امروزي ميباشد که مدنيت قديم آن را گويا است. در سال
1971 کار حفريات در طلاتپه و دشلي ادامه پيدا کرد و در سال 1974
مکشوفات دورهء يونان باختري تصوير بي نظيري از رشد فرهنگي و مدنيت
شمال افغانستان به جهان عرضه داشت.
نتايج مقايسوي حفريات در دو سمت درياي آمو و همچنان سلسلهء هندوکش،
نشانهء مدنيت پيشرفته يي در هزارهء اول قبل از تاريخ منحيث سرزمين
باختر در دوران ايران – هخامنشي بوده است که تحقيقات طلاتپه نمادي
از مراحل بعدي تاريخ (يونان - باختري) را به ما معرفي ميدارد.
با
وجود تشابهات و دريافت تاثيرات متقابل مدنيت هاي ايران، بين
النهرين، هند و يونان و حتي آلتاي سايبيريا در جريان شش هزار سال
تاريخ اين سرزمين، ميتوان شاهد خصوصيات محلي و مختص به ساحهء
افغانستان امروزي در معماري، آثار هنري دستي و همچنان اشياي مورد
استفادهء روزمره بود که نظير آن در هيچيک از کلتور نقاط و مدنيتهاي
نامبرده مشاهده نگرديده است.
در
جريان بررسي فشرده و نهايت مختصر کارهاي تحقيقي باستانشناسي در
افغانستان، مربوط به ادوار مختلف (6000) سال، از بخش بزرگ آثار به
دست آمده، ظروف گلي و مجسمه هاي کوچک و بزرگ که گاهي با رنگِ
اِنگوب
Engobe
تذکر صورت گرفت که بررسي هريک از اين آثار ما را
به تاريخ گذشته و رشد اجتماعي، اقتصادي و کلتوري انسان آن زمان
نزديک تر ميسازد، چنانچه فيگورهاي سمبوليک گلي گوياي عقايد «زن
خدايي» سرزمين ماقبل از تاريخ است که ميتوان روابط نزديک آن را با
شواهد تاريخي به دست آمده در اروپا به مقايسه قرار داد. ادامهء اين
نوشته تحت عنوان «زن خدايي» خدمت خوانندهگان عزيز تقديم ميگردد.
------------------------------------------------------------------------
 
تأملي کوتاه در انديشهء زن خدايي
در
نوشتهء قبلي تذکر داده شد که آثار سفالين نظر به مشخصات مادهء گل،
ميتواند منحيث سندي گويا و روش طرز انديشه، تفکر و برخورد انسان به
جهان و پديده هاي ماحولش را به ما تصوير نمايد و راه را در کنجکاوي
هاي محقيقن در بارهء تاريخ رشد کلتوري، اجتماعي و اقتصادي جوامع
سهلتر نماياند.
بدين اساس ميتوانيم صحبت مان را در مورد زن روزگاران قديم و روابط
مرد را با آن به کمک آثار باستاني گلي و ظروف نقشدار طور مشخصتري
بررسي نماييم.
امروزه نظر به تحقيقات علمي دست داشته، به اکثريت معلوم است که از
عمر اجداد ما در روي زمين در حدود دو صد هزار سال ميگذرد. مگر از
نحوهء زندهگي انسانهاي اوليه معلوماتي در دست نيست. مسلماً بشر
اوليه مانند ساير حيوانات، ساحهء تفکر محدود داشته و تمام انديشهء
او در اطراف غذا، محل خواب، توالد و تناسل در تحرک بوده است.
هزاران سال از حيات انسان ماقبل تاريخ گذشت تا به عصر حجر و سپس به
دوران حجر جديد رسيد و توانست اندک اندک از قوهء تفکري که طبيعت در
وجود او نهاده بود، استفاده نمايد.
حجر جديد ميتواند سرآغاز تحول ساختمان مغزي بشر باشد که دانشمندان
پيدايش
Neolithic
نظر به آثار به دست آمده زبان را منوط به اين دوره ميدانند.
به
تدريج که ارتباط افراد و اجتماعات بيشتر ميشود و تجارب از نسلي به
نسلي منتقل ميگردد، قدرت سازندهگي و فعاليت ذهني بشر توسعه يافته
و انسان به تدريج محيط ماحولش را براي زندهگي بهتر رشد مي دهد.
تلاش ميکند طبيعت را با تفاضاهاي خويش منطبق سازد،مسلماً تجربيات
او بيشترشده و سرعت پيشرفت به سوي تکامل افزايش مي يابد.
انسان ها مانند ساير حيوانات ردهء بالاي خلقت، انفرادي زندهگي
نکرده و براي تأمين روزگار به شکار صيد رفته، باهم مي زيسته اند و
به اقوام و قبيلهء خود دلبستهگي پيدا ميکردند. اين امر موجب
پيدايش عقايد و باورهاي قبيله يي و انتقال آن به نسل هاي بعدي
گرديده است.
بشر از آنچه نمي شناخته، هراس داشته و وحشت باعث ايجاد احترام و
ستايش آن شي ناشناخته ميگرديده. بشر از اولين مراحل زندهگي با
عوامل طبيعت برخورد مي کند، به طلوع و غروب آفتاب، باد و باران، شب
و روز، سرما و گرما، رعد و برق، بيماري و مرگ مي انديشد و در صدد
يافتن راهي براي حفاظت خود در برابر عوامل خشم طبيعت بر مي آيد. او
مي خواهد منبع و منشأي هر يک از اين پديده ها را کشف کند، با آنها
ارتباط برقرار نمايد و نظر مساعد هريک از اين پديده ها را به خود
جلب کند تا در مواقع لازم در برابر حملهء ساير عوامل از او حمايت و
محافظت کند.
پويايي بي حد بشر، تفکر و کنجکاوي در کشف علل بروز حوادث به منظور
رفع احتياجات مادي و اقتصادي در وحلهء اول، حفاظت او در برابر
عوامل طبيعي در مراحل بعدي، او را به راهي سوق ميدهد که منتهي به
آفرينش خدايان ميگردد.
براي پيدايش مذهب مسلماً نميتوان به قطع و يقين دورهء خاصي را معين
کرد. به اساس تحليل نويسندهء کتاب - و انسان خدا را آفريد - «هر
دوره يي از تمدن بشر داراي دين متناسب با محيط جغرافيايي و اجتماعي
خود بوده است. لازمهء شناسايي خدا و آگاهي به معتقدات مذهبي هر
دوره از حيات بشر، شناخت خود انسان و جامعه ييست که به آن خدا
معتقد بوده اند. خدا در هر جامعه انعکاس تصورات و تفکرات خود آن
جامعه بوده است.»
هرگاه تعمقي در انکشاف تفکر انسان و ارتباط او با طبيعت صورت گيرد،
ميتوان گفت: زن منحيث موجودي که ادامهء زندهگي در وجود او رشد و
به کمال ميرسد، مقام خاص خويش را داشته و تفکر زن خدايي نه تنها
در قبال زن بلکه در مجموع تا رشد اديان توحيدي - ابراهيمي انعکاس
دهندهء انديشهء اصالت و خود زايي انسان بوده است. مجسمهء گلي معروف
از ويلن دورف اطريش که قدامت تاريخي آن حدود 25 هزار سال حدس زده
شده است، با آثار به دست آمدهء مشابه در مصر قديم، بين النهرين،
ماورالنهرين و نقاط مختلف افريقا داراي وجه مشترک، صورت هاي بدشکل،
سينه، کپل و آلات تناسلي بزرگ بوده که کمتر توجه به ساير قسمت هاي
بدن شده است.
دانشمندان معتقدند که توجه انسان در ساختن اين مجسمه ها به اعمال
جنسي، بسيار بعيد به نظر مي رسد، بلکه اين مجسمه ها معرف باروري،
حاصل خيزي و رويش محصول بوده است که بعدها اين طرز تفکر و نيايش،
موجب پيدايش ايشتر
Ishter
، آرتيميس
Artemis
و سيبيل
Sybele
در بين اقوام ديگر گرديد.
درين دوره از تاريخ بشر اثري از خدايان مذکر به مشاهده نميرسد.
در
فرهنگ زنخدايي خدا اصالت و به معناي تخمي است که از خود و به خود
ميرويد و اين بيان پديدهء اصالت است.
پس
خدا اصليست که بتواند از خويش بزايد، برويد و پيدايش يابد. يا به
عبارهء ديگراصليست که بتواند خود را بيافريند.
تصوير خدا فراسوي گيتي نيست و آفرينندهگي، ابتکار، نوآوري و پيوند
دهي گوهر جدا ناپذير از گوهر ماده است. بدينصورت ماده
Matter
يعني مادينه
Mother
اصل زاينده و آفريننده است.
اين تفکر و شناخت از خدا مفهوم ديگريست از آنچه که اديان ابراهيمي
به بشر پيشنهاد داده اند. در فرهنگ زنخدايي زيستن درگيتي، گرانيگاه
زندهگيست و پرستيدن مفهوم شاد زيستن و مردمان را در گيتي شاد کردن
است.
پس
آثارسفالين به دست آمده، گوياي انديشهء فرهنگيست که سرچشمهء
آفرينندهگي را در انسان و خرد سازندهء وي جستجو ميکند.
مراجع و مأخذ:
1
- و انسان خدا را آفريد ، تأليف و تدوين دکتر الف - ب. ص 23 - 25.
2
- سکولاريته در فرهنگ ايران يا عروسي انسان با جهان، تأليف: منوچهر
جمالي.
3
- خرمدينان وآفريدن جهان خرم، تأليف: منوچهر جمالي.
4
– رباعيات خيام. چاپ اقبال، تهران 1350 ، ص 32.
3
– هنر افغانستان، به زبان روسي. تأليف گ. ا. پوگاچنکووا. انتشارات
«اسکوستوا»، مسکو، سال 1963، ص4.
5
– شهر خرد به جاي شهر ايمان. منوچهر جمالي.
6 - Die
Kunst des alten Afghanistan, Victor Sarianidi,VEB E.A.Seemann
Verlag.Leipzig 1986.
7 – KUSANA, COINS AND SCULPTURES. G.V.Mitterwalner, 1986.
8 –
baktriches Gold. Aurora.Kunstverlag. Leningrad.
|