|
حویلی کوچک و گلی، پر از خاطرات دوران طفولیت خدیجه است. هر طرف می
بیند،
به یاد روزهای شاد زندهگی اش می افتد و اشک می ریزد. کسی نیست تا
اشک هایش را پاک نموده و تسلی اش کند. مرتب آواز پدرش، ناقوس وار
به مغزش فشار میآورد:
«اگه
به دخترم عدالت داده نشه، او ره میکشم.»
تنها خواهر کوچکش که هنوز به خوب و بد دنیا بو نمی برد، بعضی اوقات
نزد خدیجه نشسته، با دلسوزی اشک هایش را پاک نموده می گوید:
«چرا
خوارجان! چرا گریه می کنی؟ بچهء ملک تره چه گفته که ده ای چند روز
جگرخون استی. مه زورم نمیرسه اگه نی باز می دیدی که چه میکدم.»
خدیجه، با دیدن مهربانی و دلسوزی خواهرش، دست بر روی و مویش کشیده
دعا می کند که خداوند او را از چشم مردهای پست فطرت نگاه کند و
درحالیکه او را خوشبخت می داند، رو به آسمان نموده در اعماق قلبش
زمزمه می کند:
«خداوندا!
خواهر مه از شر بچه های شیطان صفت، نگاه کو. او ره سرنوشتی
مثل مه، نصیب نکنی! مه خو دیگه زندهگی نمیخایم.
به مه مرگ بتی . . . !»
و به گریه میافتد.
از چند روزی بود، خدیجه می دید دیگر مادر و پدر، با نگاههای مملو
از آرزو و آرمان، به سویش نمی بینند. علتش را هم می دانست؛ اما
چاره
یی
نداشت. نزدیکی های عصر، وقتی پدرش از خانه بیرون شد، با عجله نزد
مادر رفت و گریه کنان گفت:
«مادر
جان! بیا که قوماندانی بریم، ببینیم
که چه کدن؟ پانزده روز شد.»
مادر که از سر و رویش غم می بارید، مایوسانه به سراپای دختر جوانش
چشم دوخته گفت:
«تره
نگفتم که صدایته نکش. کسی صدای ما فقیرها ره نمیشنوه و رسوای عام و
خاص میشیم. مگر تو به گفت مه نکده و دامنته سر خود بالا کدی. حال
که صد دفعه هم بریم و بیاییم، هیچ فایده نداره. همی که از خانه
بیرون شویم، مردم ما ره به یکی دیگه شان، نشان میتن و توبه میکشن.
دیگه هیچ جای نمیریم و صبرخدا کده میشینیم.»
خدیجه، گریان در گوشه
یی
نشست و باز به یاد آن روز افتاد. اندیشهء گذشتهء نکبت بار، اذیتش
کرد. یکبار دیگر به مرور آن حادثهء شوم افتاد و تصاویرهمان ساعت،
یکی پی دیگری از مقابل چشمانش رد شدند.
گفتهء زن همسایهء خانهء قبلی شان به
خاطرش آمد که گویا افراد دولتی در خانهء ملک قریه، گندم آورده اند
و به مردم فقیر و بیچاره توزیع می کنند. او شتابان چادر بزرگتری
پوشیده و از اینکه پدرش یکی دو روز میشد به شهر رفته و مادرش هم
مریض بود،
فکر کرد که به مادرش گفته برود.
مادر از شدت تب، به
خواب عمیقی فرو رفته و خر خر می کرد. خدیجه چند بار مادر . . .
مادر . . . صدا زد.
زن با آوازی که گویی از نی بیرون میشود، پاسخ داد:
«چه
گپ اس دختر!»
خدیجه، موضوع را با عجله به او گفته از خانه بیرون شد و دوان دوان
رهسپار خانهء ملک گردید. با پیمودن مقداری راه متوجه شد که در طول
راه آمده اش، با هیچکسی بر نخورده که راهی خانه ملک باشد، یا از
آنجا با بوجی گندم بیرون آمده باشد، دفعتاً دل نا دل شد و با
خودگفت:
«البته
مه ناوقت آمدیم و همهگی
گندم شانه گرفته رفتن.»
نیم ساعت بعد خود را در نزدیکی خانهء ملک یافت و باز هم سر و صدایی
نبود. باز از خود پرسید:
«ای
چه قسم توزیع گندم اس؟ چرا کسی نیس؟ بیا پس برم.
البته دروغ گفتن.»
باز از تصمیمش منصرف شده گفت:
«حالیکه
تا اینجه آمدیم، یک دفعه پرسان کده، باز پس میرم.»
وقتی پشت دروازه رسید، خود را مرتب کرد. چادر را بیشتر زیر گلویش
پیچید و به روی و مویش دست کشیده دروازه را تک تک کرد. دقایقی گذشت
و خدیجه، صدای پای کسی را شنید و بعد هم کلید،
آهسته در قفل چرخید و دروازه با صدای خشک و مرموزی باز شد. نسیم
خوشایندی از داخل حویلی ملک، به مشامش خورد. بعد هم پسر جوان ملک،
مقابل دیدهگانش سبز شد. او با دیدن خدیجه، لبخند شیطنت آمیزی زده
گفت:
«خیریت
است،
دختر مقبول! تو کجا و اینجه کجا؟»
خدیجه که دستپاچه شده و از شرم، گونه هایش گلگون شده بود، با
وارخطایی گفت:
«مره
خاله دلجان گفت که ده خانهء
ملک صاحب، گندم دولتی توزیع میشه. راست اس.»
پسر جوان که از موضوع آگاهی داشت، سرش را تکان داده گفت:
«ها،
راست اس. بیاین حق شما ده اینجه اس.»
با گفتن آخرین جمله اش، خود را کنار کشیده، دروازه حویلی را بیشتر
گشوده گفت:
«بیا
بیا خدیجه جان!»
خدیجه که اولین بار بود به داخل خانهء
ملک می رفت، محو زیبایی و سرسبزی حویلی شده و حیران حیران، چشم به
درختان سرو، چنار و گل و گلبته ها دوخته، داخل شد.
پسر جوان، از موقع استفاده نموده و بدون اینکه خدیجه متوجه شود،
دروازه را از داخل قفل نمود و خودش یک گام پیشتر از خدیجه به راه
افتاد تا رهنمای او باشد.
خدیجه، بیخبر از دامی که برایش ترتیب یافته بود، با سادهگی قدم
پیش و پیشتر می گذاشت تا دهن دروازهء زیر زمینی رسید. پسرجوان،
دروازه را باز نموده گفت:
«بیا
از پشت مه! گندم ده اینجه اس. تو بسیار ناوقت کدی.»
خدیجه،
که با دیدن تاریکی زیر زمین، دلهرهء عجیبی بر قلبش مستولی گشته
بود، ترسیده گفت:
«نی،
مه اونجه نمیرم، شما خود تان او ره بالا کنین!»
پسر جوان اصرار می کرد که خدیجه پایین شود، و او چند قدم به عقب
برگشته گفت:
«نی
شما برین مه همینجه استم.»
پسر با نیرنگ، باز اصرار نموده گفت:
«بیا
یک دفعه زیر زمینی خانهء ماره هم ببین، بسیار مقبول اس، آرمان ده
دل نمانی!»
خدیجه، شرمیده لبخندی زد:
«نی
اونجه تاریک اس مه میترسم.»
پسر جوان که دیگر حوصله اش سر رفته بود،
دست انداخته از بازوی خدیجه گرفت و با قهر گفت:
«گفتم
بیا چرا شق می کنی؟»
خدیجه، از حرکت گستاخانهء پسر ملک تکان خورده، به گریه افتاد و در
همان حال به هدف شوم او پی برده، دانست فریب خورده است. در غضب شده
گفت:
«تو
چه میکنی؟ بازوی مه ایلا کو! مه گفتم نمیرم.»
اما دیگر مقاومتش بیفایده بود و پسر جوان رها کردنی نبود و او را
با زور، کشان کشان به داخل زیر زمینی برد. درآنجا دوستش نیز که با
بی صبری، انتظار آندو را می کشید، بالا آمده گفت:
«ببرش،
مه دهن دروازه کشیک میتم.»
با شنیدن سخنان پسر دومی، خدیجه که تا آن هنگام باورش نمی شد، درک
کرد که در دامی گیر مانده است؛ داد و فریاد به راه انداخت؛ اما
دیگر دیر شده بود و کسی صدای او را نمی شنید. پسر جوان او را به
اتاقکی در عمق زیر زمینی برد تا آنچه را در افکار شومش نقشه کشیده
بود، عملی کند. خدیجه تا توان و قدرت داشت، مظلومانه از خود دفاع
کرد؛ اما پسر جوان، چون حیوان درنده
یی
بر جانش افتاده بود تا کام دل بگیرد. سرانجام خدیجه با بیچارهگی،
اسیر دستان قوی و پولادین پسر ملک شد و ازآنچه میترسید که نباید
اتفاق بیفتد، اتفاق افتاد. وقتی هدف شوم او برآورده شد. دوستش را
هم صدا زد و او هم با بیشمری از یک شکار دست و پا شکسته کام گرفت.
بعد هردو به کمک هم، خدیجه را که در حالت بدی قرار داشت، مرتب
نموده و از زیرزمینی بیرون کشیدند و خود شان هم با عجله حویلی را
قفل نموده از قریه بیرون رفتند. او که سکوت گنگ و مبهمی احاطه اش
کرده بود. بی هدف روان بود. نمی دانست چه می کند و کجا می رود؟
موهای پریشان زیر چادرش، با گونه های سرخ شده و ورم کرده از گریه،
با لباس های چیر و پاره، از همهء آنچه بر او گذشته بود، حکایت می
کرد. او مقدار راه را همانطور ساکت و بی صدا طی کرد. نزدیک درختی
رسیده بود که سرش دور زد. دنیا به همان بزرگی بر گردنش حلقه شد و
آسمان دور سرش چرخید. یکبار چشمانش تاریک شد و آرام روی زمین
افتاد. هرچند کوشید،
توان نداشت بر خیزد. همه جا در نظرش سیاه بود. چند بار دستانش را
بلند کرد تا برخیزد و دیگر به
خاطر نداشت چه شد و چه کرد!
یک وقتی به هوش آمد که در خانه، زیر درخت توت، روی چار پایی کهنه و
رنگ و رو رفتهء
خودش که هر روز بالای آن نشسته خیاطی می کرد، قرار دارد. صدای
گریهء مادر و خواهرش را شنید که بالای سرش نشسته اند. در اولین
لحظات نمی دانست او را چه کرده و چرا مادرش گریه می کند. وقتی
اندکی به خود آمد، یاد آن دقایق شوم، موی را بر تنش راست كرد. به
یاد آورد که او دیگر پاکی و شادابی پیشین را ندارد و گوهر عزت و
آبرویش ریخته است. توان نداشت با صدای بلند گریه کند؛ صرف چند قطره
اشک، با نومیدی ازکنج چشمانش به آرامی پایین ریخت.
مادر، از گفته های دختر چوپان که خدیجه را به خانه آورده و هم با
دیدن وضعیت دخترش همه چیز را فهمیده بود، وقتی دید خدیجه به هوش
آمده با گریه گفت:
«دخترم
بگو کی تره به ای حال رسانده؟ تو چرا تنها رفتی؟ چرا رفتی دخترم!
چرا روی ماره سیاه کدی؟!»
خدیجه در میان هق هق گریه، با آهستهگی
و شمرده آنچه ظلم در حقش روا داشته بودند، برای مادر تعریف کرد.
مادر که با شنیدن هر جملهء دخترش، یکبار دست به روی و یکبار هم دو
دستی به سرش میزد و شدت گریه اش هم بیشتر شده بود، یکبار خاموش شده
گفت:
«دخترم
حالی تو شاهد نداری، کی باور میکنه که تو راست میگی. حالی دهنته چپ
نگاه کو و ای گپه ده دلت دفن کو. اونا مردم ثروتمند و زورمند استن.
نمیمانن که صدای ما، ده مقامات بالا برسه و اگه هم برسه، یک کاری
خاد کدن که بچی شان بیگناه ثابت شوه. هیچکسی به داد ما نخاد رسید،
اگه دهانته باز کدی، جز ای که مردم سر ما خبر شون، دیگه فایده
نداره. پدرت هم پیر و ناتوان اس. تاب بدنامی و بی آبرویی ره نداره.»
اما خدیجه، با شنیدن سخنان مادرش، برخاسته سرجایش نشست و با جدیت
گفت:
«نی
مادر،
مه ای ظلمه قبول کده نمیتانم. مه از ای آدم های بی ناموس، به دولت
شکایت میکنم، مه صدای خوده میکشم. بان که جزا ببینن.»
مادر، با بیچارهگی گفت:
«کدام
دولت؟ دخترم! کسی صدایته گوش نمیکنه، همی گپه ده همینجه دفن کو.
اگه نی داستانت ده همه جای تیت میشه، باز او وخت آو بیار و حوضه
پرکو.»
اما خدیجه، تصمیمش را گرفته بود و مادرش را نیز مجبور ساخت تا با
او به قوماندانی برود و شکایت کند. بعد از طی مراحل مقدماتی، هر دو
به
خانه برگشتند. پدرش نیز از شهر برگشته و با نبود آنها پریشان شده
بود. زن همینکه شوهرش را دید، در مورد مصیبتی که بالای شان آمده
بود، به اوگفت. مرد بی طاقت شده و با دو دست تا می توانست به سرش
کوفت و به گریه افتاد. صبح روز بعد با دختر و زنش، به قوماندانی
رفت و عذر و زاری کنان به آمر پولیس گفت:
«ای
بچه باید جزا ببینه، اگه به او جزای عملش و به دخترم عدالت داده
نشه؛ مه دخترمه میکشم. با وجودیکه میفامم اگر بچه ها جزا هم ببینن،
هیچ درد دخترم دوا نمیشه؛ اما همی قدر خو بری مردم پند خاد شد.»
آمر پولیس، مرد را آرام ساخته گفت:
«پدر
جان تو آرام باش، ما تحقیق می کنیم.»
و در مقابل، مادر با نالهء دلخراشی فریاد زد:
«بگویین
زور تان نمیرسه. پانزده روز شد و هیچ تحقیق شما خلاص نشد. مه از
اول گفته بودم که ای بچه پیسه دار اس، جزا نمیبینه. ده ای ملک
قانون هم سر غریب تطبیق میشه. پدر ای خو زورگوی و زورمند اس نی.
فقیر نیست که جزا ببینه!»
بعد گریه کنان دخترش را در آغوش گرفته گفت:
«دختر
بدبخت مه! مادرت کور میشد که تو ره ده ای حال می دید. حالی آرزوی
عروس شدنته ده گور میبرم. کاشکی از زندهگی بی عزت کده خدا تره مرگ
می داد.»
خدیجه هم با گریه خدا خدا می گفت. مادر باز سرش را در آغوش گرم
فشرده گفت:
«خیره
بچیم! غصه نخور! خدا حتماً
ای ظالم ها ره جزا میته؛ او عادل حقیقی اس!» |