|
تو
کيستی؟
خود؟ و يا
جسم شيشه يی سرتاج
خيالاتم؟
کيستی تو
؟ داستان بيان نشدهء
کتاب
آرزو؟
ويا؟
نوای خاموش قلب عاشقم؟
توکيستی
؟ شکست فرياد غم درسکوت زندهگی؟
هرکه
استی بيا
. . .
بيا . . .
ولی احتياط کن!
که
درچشمان
پرغزل می آيی
من که
اسيربودن در بند زلفانت را میخواستم
چرا مرا
در بند غم
ها سپردی؟
حال بيا
بيا تا
سر به
دامانت گذارم
های های
سر کنم
ای سرتاج
خيالاتم!
سينهء
اين کاغذ نازک
برداشت
داستان غمم را ندارد
فقط تويی
که درد دلم را
درمان شوی
پس بيا!
بيا و
برگريه های دلم چادر بينداز!
ای ساکن
شهرخيال من!
بيا
. . .
بيا تا
از
گرمای نفسهايت
هيکل سرد
تنهاييم
آب شود!
. . . .
* * *
آنجا که
درد است . . .
همانجا (شعر) است
آنجا که
زندهگی - تکرار مرگ است
همانجا
(عشق) است
اما کس
چه ميداند که همين
تمناهای
زندهگيست؟ |