|
امروز سيزدهم جوزا مصادف ميشود به سالگرد تولدم.که اين روز را با
غزلی به نام«جوزای مبهم» به تجليل می نشينم.
اگر چه سال قبل نيز در مورد چيزی نوشته بودم، اما يقين دارم همهگی
اين روز را فراموش کرده اند. هيچکس زحمت اين را نخواهد کشيد تا بی
خبر شاخه گلی نثارم کند.
دقايق به کندی ميگذشت تا اينکه پس از دميدن سپيده صبحی که آن شب
طولانی را در پی داشت، صدای گريهء دختری فضای اطاق را انباشت و در
گوشها آهسته و غمگين خواندند. دختر است. دختر ...؟؟ و غم اعظمی قلب
مادر را بی رحمانه فشرد. تا دير گاهی مادر حاضر به نوشاندن شير
برای کودک نشد. بعد از گذشت چند روز، خواسته ناخواسته اسمی برای
دختر بر گزيدند. (مژگان) اش نام نهادند. آن کو دک من بودم.
آه
!
می
خواستم بر روی تمامی خطوط اين برگ ها صرف همين واژه را بنويسم.
واژه يی که از گلوگاهِ در ماندهء دلم بيرون شده است و پس از عبور
از کشتزارهای سوختهء سينه ام، از دهليزهای تاری که هنوز تشنهء
سپيدهء صبح است و بالاخره از لبان خسته، از فريادم بيرون جهيده
است، واژه يی که زبانيست برای حالم.
ادامه دارد. منتظر باشيد. شب از ميانه رفته است.
برگرفته از خاطرات سال پار.
جوزای مبهم
از
زندهگی و از غم ايام خسته ام
از
زاد روز خويش به ناکام خسته ام
زادم به سال چند ؟ به جوازای مبهمی
از
سال و ماهِ مبهم و بی نام خسته ام
عمرم ز سی گذشت و يکی ديگر از پی اش
از
روز ها و از شب و از شام خسته ام
جوزا چه ماه گرم و کثيف هست گويدم
از
گرمی و کثافتش از بام خسته ام
چون لاله های دشت و بيابان تشنه يی
داغم به دل نشسته از آلام خسته ام
از
مريم و مسيح و ز فرعونيان مصر
شايد من از محمد و اسلام خسته ام
اسلام دين خوب و شريف است ليک من
از
حرف زاهد و طلب خام خسته ام
از
آسمان و ماه و ز سيل ستاره ها
از
کوثر و زباده و از جام خسته ام
از
چشم دل سياه خودم در تمام عمر
از
چشم سبز و ظاهر آرام خسته ام
از
اتفاق سادهء جوزای سال پار
از
دشمن و اهريمن خود کام خسته ام
از
هر چی شاعری به جهان بود يا که هست
از(مولوی) و (حافظ) و (خيام) خسته ام
از
شعرها و از غزل و عاشقانه ها
از
وحشی ستمگر بد نام خسته ام
زادم که خار چشم عزيزان خود شوم ؟
(مژگان ساغرم) من از اين نام خسته ام
بيمارستان ولفسبورگ
2008
م.
ساغر |