|
رشته هاى پولادين
زبسکه رانده شد از جام لب ترانهء
من
شکست زمزمه در روح شاعرانهء
من
مجوى در سخنم معنى نشاط و سرور
که مُرد در تب غم، طبع شادمانهء
من
به چشم دفتر من گر ستاره ميخوانى
فسانه
ييست زروياى
بيکرانهء
من
مپرس عشق که الهامبخش چامهء
تست
به ياد مرگ بود حرف عاشقانهء
من
به پاى گلبن اميد،
رود خواهم گشت
که کارساز نشد اشک دانه دانهء
من
اگرچه دختر شهر
ِ
قصيده و غزلم،
خراب و خام بُـوَد
شعر ناشيانهء
من
نهال خودسر من دست باغبان نشناخت
مخواه جلوهء
بسيار از جوانهء
من
به دست و پا و زبان رشته هاى پولادين
به روى لوح زمان اين بود نشانهء
من
لطيف ناظمی
انجمنی رفت
با مشت تو ای مرد مپندار زنی رفت
از کوچهء لب دوختهگان، انجمنی رفت
شرمت که با بازوی پولاد تو آسان
از چنگ تو زندانيی پا در رسنی رفت
از حلقهء خود سوختهگان، چلچلهء شعر
صد حيف و صد افسوس که با پرزدنی رفت
فرياد دل انگيز بهارينهء سبزی
خشکيد به لب، بلبل شيرين سخنی رفت
بشکسته پری، بی نفسی، در قفسی مرد
کی طاير
آزادهپری از چمنی رفت ؟!
خامش منشينيد الا خيل قناری !
از نزد شما باغچهء ياسمنی رفت
معروف کبيری
بی «انجمن» شديم
دختران دهِ ما
کفن از سبزه به تن می پوشند
. . .
. . .
. . .
چه به آيين شبستانی ها
گلنوازی جرم است!؟
مرد سالاری، سنت های فاسد عنعنوی و کنش های خشن اهورا ناپسند و
متعارف برای دوشيزهگان شهر من، انگار معمار جهنم اند و
افروزينهگر آتش. آری اينبار ناآدمی و خشونت و در نهايت تعارف
بیحيا و گستاخ، انجمنی را که با سروده هايش انجمن می ساخت، از ما
گرفت.
انجمنی که برای درد مردم خويش و خشونت عليهء نسل خويش می سوخت و می
سرود، خود در کام خشونت و تعارف فرو رفت.
زبسکه رانده شد از جام لب ترانهء من
فسرد در تب غم طبع شاعرانهء من
چو مردسالار و پسرپرور شهر مان، شهر يادگار جدمان، فرهنگ تعارفی،
عنعنات يادگار ارباب قديم محل مان و احکام تراشيدهء ذهن پدرکلان ِ
خدا بيامرز ِ پدرکلان ِ پدرکلانم، که تا هنوز همگام مقدس اش می
پندارند، همواره جهنم را برای نسل من ترسيم کرده و ما را هيمه وار
در آتش آن هديه ميکند.
اينبار تازيانه های خشونت و تحجر بر شانه های خواهری - که بر درد
همهگان مويه سر ميداد و می سرود - پايين می آيد و جمعی را به داغ
می نشاند.
خواهری را که دعاگوی جوانی تان بود
داغ در داغ به خونابه حجابش کرديد
مگر اين داغ نشينی دست پرورد ذهن تحجرگرا و حس کاذب قهرمان پروری
ذهن مان نيست؟
مگر خود، آفرينشگر جهنم نه ايم؟
مگر خود، پديده های نا همزمان را همزمان نساخته ايم؟
پس جز گراييدن به خشونت و منتهی شدن به فاجعه در انتظار چی می
توانيم بود!؟
سنت، تحميل، تعارف و دلبستهگی به عنعنات عصر سنگ، پيامدی بهتر از
اين ميتواند داشت؟
آری: در گذار حادثه ها و در هنگام فراز فيمينيزم جهانی، در شهر
فرهنگ، در اجتماع افتخارگران نسل گوهرشاد، چه مظلومانه و معصومانه،
روان شقايق سخنسرايی با انفجار حماقت لجام گسيختهيی لگدکوب ميشود،
و آنگاه افتخار و اکت روشنفکری و مکتب رفتهگی در پيشانی غرور
انسانهای شهرمان باقيست!؟
روزی که ميزدند سپيدار باغ را
ما يک به يک صدای تبر را گريستيم
با چار چوب حادثه با داربست شعر
روز و شب ِ سياه هنر را گريستيم
اما تعارف: اين پوچ پندار و فاسد نمادی که در کوچه کوچه و خانه
خانه مروج است و اسطورهء ذهن همهگان، خود رقم گر اين همه خشونت و
تحجر و عقب مانی نيست؟
ببينيد اگر تعارفی در کار نيست، چرا مامی، ناحساب شده «غزال چوچه
اش را به پلنگ می سپارد» و بعداً از نشيب و فراز های زندهگی فرزند
دلبندش تا پايکند جانسپاری بی خبر است؟
. . . شايد هم باخبر، اما رسم شهر من در بعضی مواقع چنين است که
همواره به جايی گرهگشايی از رمزهای سر به مُـهر و تباهکن و حل
مشکل، فرزند شان را به صبر و حوصله تشويق می کنند:
[ دختر مه شوله خوره بخور، پرده خور بکو، خوب ميشه! ايته نميمونه!]
خدارا !!!!!!!!!!!!
چهرهء زرد انجمن و رخسار رنجورش از نيم سال بدينسو همهگان را
واميداشت تا برای زندهگی اش و احوالش انديشه کنند و دلنمودی، اما
از دوستان و اقارب اش کسی نيست تا درد دلش را بشنود و درمان را
برايش بنماياند!
اين خود بی مسؤوليتی نيست؟
همين بی خيالی آدمواره های شادمان، خود زايشگر خشونت و فاجعه نيست؟
ديدی که سنت زدهگی، تحجر گرايی، تحميل، تعارف و اکراه . . . همه و
همه عواملی اند که برايت جهنم ميسازند و به داغت می نشانند. پس با
رويای فردوس و آزادی، به اين کنشهای اهورا ناپسند و گستاخانه ادامه
بده و نسل ات را، دوشيزهگان و موسيچهگان شهر خود را نثار و قربان
کن!
[بچهء فلانی خان]
اگر نکنی مبادا به غرور و غيرت عنعنوی ات لطمه وارد شود.
در پيچ و تاب سبز غزل بی چمن شديم
آيينه ها فسرد، چه بی انجمن شديم!!!!
شعری
از ناديا انجمن
فرياد بی آوا
صدای گامهای سبز باران است
اينجا ميرسند از راه، اينک
تشنه جانی چند دامن از کوير آورده، گرد آلود
نفسهاشان سراب آغشته، سوزان
کامها خشک و غبار اندود
اينجا ميرسند از راه، اينک
دخترانی درد پرور، پيکر آزرده
نشاط از چهره ها شان رخت بسته
قلبها پير و ترکخورده
نه در قاموس لبهاشان تبسم نقش ميبندد
نه حتی قطره اشکی ميزند از خشکرود چشمشان بيرون
خداوندا
!
ندانم ميرسد فرياد بی آوای شان تا ابر
تا گرودن؟
صدای گامهای سبز باران است!
اسد
۱۳۸۱
دو شمع بر فراز گور خاموش
انجمن
http://www.khawaran.com/HazratiFereshta_NadiaAnjuman.htm |