X

روشانه

 سايت زنان روشن انديش و روشنگر

 
 

نوشتهء نيلاب نصيری

داستان کوتاه

 

پس از غروب

 

صدای ساز و آواز آنقدر بلند بود که وقتی دو شخص بين هم کلماتی رد و بدل می کردند، شنيده نمی شد. گويی فضا آگنده از آواز دهل و سرنای شده بود. مردان جوان، حلقه بسته و می رقصيدند. با گذشت هردقيقه؛ شوق و اشتياق، جوان ديگری را به ميدان رقص ميآورد و به همين ترتيب دامنهء رقص اتن وسعت می يافت. مردان جوان، گاهی به سمت چپ و گاهی هم به راست می پيچيدند و رقص را ديدنی تر می ساختند. درگوشهء حويلی، در چمن سرسبز همسن و سالان «نازو»، به تقليد از مردان جوان حلقهء کوچکی ترتيب داده و اتن می کردند. در چندين خانهء قريهء کوچک، مردم جمع شده و مشغول خوردن نان بودند. همهمه و شادی خاصی در قريه در جريان بود.

در تمام قريه تنها کسی که با چشمان گريان از اين لحظات استقبال ميکرد، نازو بود که تازه دوازدهمين بهار عمرش آغاز شده بود. او زير شال بزرگی قرار گرفته و آرام آرام اشک می ريخت؛ زيرا می ديد که ساعاتی بعد آفتاب جهان يکجا با آفتاب اميدهای او غروب می نمايد و با اين غروب، او را از خانهء شان به دورهای دور می برند.

در همين افکار غرق بود که باز دسته يی از دختران و زنان جوان، شاد و خندان داخل اتاق شدند و بی توجه به موجوديت مادر و مادراندر نازو، با شوخی های بی مورد و حرف های تند با او مزاح کردند. نازو که هنوز کودک بود و از شوخی های آنان سر در نمی آورد، کوچکترين عکس العملی از خود نشان نمی داد. او با استماع جوش خنده های ديگران نمی خنديد. در دلش دريای خون جاری بود و توجهی به اطرافيانش نداشت.

 زنان جوان ميخواستند، لباس های عروس را تبديل کنند و او را به اتاق کلان نزد مهمانان ببرند؛ مگر نازو در دنيای کودکانهء خودش غرق بود. در آن هنگام، به ياد گدی هايش افتاد که بسياری ازکارهای شان ناتمام مانده بود. چند گدی جوان داشت که بايد هفتهء ديگر عروس می شدند و در عروسی آنها دختران همسن و سالش پروانه، فرشته، سکينه و گل موره را با گدی های شان دعوت می کرد. بعد روز ديگر بايد به کمک مادرش، يکی دو گدی کوچک می دوخت تا برای گدی های عروس شدهء دخترک يا پسرک باشد و باز در محفل شب شش شان، خواهر خوانده هايش را با گدی های شان دعوت نمايد. روز ديگر هم بايد ديگ، کاسه و بشقاب های گلی بسازد، يکی دو روز آنها را در آفتاب بگذارد تا خشک شود و در خاتمه يک تنور هم درست کند تا ميلهء گدی بازی شان رنگ و رونق بيشتری داشته باشد. همينطور بسيار کارهايش مانده بود و او نبايد برای هميشه از خانهء پدر می رفت.

زنان جوان، شال را از روی نازو به يکسو زدند و همه خيالات او را نقش برآب نمودند. نسيم خوشايندی صورت عرق کردهء نازو را نوازش داد. دختران جوان شوهرش که همه کارهء محفل بودند، لباس زری سپيدی را از بقچه يی سبزرنگ بيرون نموده و با کمک هم بر تنش کردند. رخسار سرخ و سپيد نازو، زيبايی خاصی به پيراهن سپيد بخشيده بود. آنان شال سبز زری داری را هم بالايش انداختند و او را از اتاق بيرون کردند. زنان و اطفالی که همه انتظار ديدن عروس بودند، با ديدن او شادمان شدند.

دو دختر بزرگسال داماد، چند دوشک را بالای هم قرار داده و عروس را بالای آن نشاندند تا همه او را ديده بتوانند و به همين ترتيب، مراسم ديگر هم اجرا شد.

سرانجام روز به آخر رسيد. دختران و نواسه های مرد، با دايره های خوش آواز، آهنگ مخصوصی خوانده و عروس پدر و بعضی هم عروس پدرکلان شان را بدرقه نموده و رهسپار منزل ساختند. چهرهء عروس کوچک، از گريه سرخ و ورم کرده شده بود. ديگران بی توجه به حالش، کمک کردند تا بر اسپی که برای بردن عروس در نظر گرفته شده بود، سوار شود.

 باز صدای دهل و سرنای بلند شد. داماد، با ريش ماش برنج، لنگی و پيراهن و تنبان سپيد، اندام درشت و قوی، شکم بزرگ، گل های رنگارنگ بر گردن که بيشتر از هفتاد سال عمر داشت، در پيشاپيش ديگران راه ميرفت و افسار اسپ عروس را در دست گرفته بود.

پيرمرد که پسر نداشت و به همين آرزو برای بار چهارم ازدواج نموده بود. در عالمی از خيالات غرق شده با خود می گفت: «کاش از ای زن جوان، صاحب بچه شوم. پسرک چاق و چله و جيک و بلند مثل خودم که وارثم شوه و ملک و زمين هايم بی صاحب نمانه.»

همين که نازو را به اتاق خلوتی بردند، پيرمرد که تا آنوقت عروسش را نديده بود، با ديدن روی مهتاب گونهء نازو، دلش شاد شده و آرام با خود گفت: «خدا ره شکر که پيسه هايم بيجای نرفته؛ ای دختر از سه زن ديگيم کده مقبول اس، از سر و رويش نور ميباره؛ انشاالله به مه بچهء کلنگی مياره.»

از همان اولين روزهای اقامت در فاميل 25 نفری پيرمرد، نازو همواره مورد تحقير و توهين قرار می گرفت و رنجيده و گريان می نشست. هرگاه کوچکترين اشتباهی را مرتکب ميشد، اعضای خانه برايش طعنه می دادند که او را پدرشان با پول گزاف خريده و در محفل عروسی اش همه مردم قريه را نان داده است؛ پس او حق ندارد که به طرف شان به چشم بالا ببيند و يا حرفهای شان را ناشنيده بگيرد.

روزها نازو با قطرات غم انگيز اشک که از قلب زخمی اش سرچشمه گرفته و همواره زيب چشمان شهلايش بود، زانوی غم در بغل گرفته می نشست. نمی دانست چه کند؟ گذاره با اين اشخاص برايش مشکل بود. دلش ميشد دوباره به خانهء پدرش برود. وقتی به شوهرش، حرف های دلش را ميگفت، او که مرد بزرگسالی بود، به حرفهای ساده و طفلانهء نازو گوش نداده از خانه بيرون ميرفت و هربار که اين موضوع را با انباق بزرگش که همه اعضای خانه برای جای رفتن شان از او اجازه می خواستند، در ميان می گذاشت، او با ترشرويی، نازو را از خود رانده و با قهر ميگفت: «اجازه نيس!»

نازو، روزها از خود می پرسيد که چرا هيچکس در اين خانه به او توجهی ندارد! با وجود سن و سال کم و کم تجربگی اش در زنده‌گی، همه کارهايی را که بالايش تحميل می کردند، تا حد توان می کوشيد خوب اجرا کند؛ اما بازهم با اندکترين غلطی، توسط دختران مرد، لت و کوب  ميشد.

روزها دختران و نواسه های جوان مرد، تفريح و ساعت تيری می کردند و کارهای شان را به نازو می گذاشتند. هرگاه نازو، در اجرای کاری کوتاهی ميکرد، موهايش را می کندند و مشت و لگد نثارش می نمودند. نازو، با بيچاره‌گی، موهای کنده شده اش را گرفته نزد انباقش می برد و شکايت کنان گريه ميکرد. زن در ابتدا با حرف های زشت، طعنه گويان می گفت: «زن شدن خو آسان نيس. چشم ماما و بيادر ته پيسه کور کد. تو خو هنوز خورد استی؛ تره نبايد به شوهر می دادند.»

و در خاتمه دختران خود و انباق هايش را سرزنش ميکرد که با نازو اينطور برخورد نکنند. تنها همان زن بود که يگان بار از نازو حمايت ميکرد.

آرام آرام، دختران جوان بعد از يکی دو ماه تنور کردن را هم به نازو واگذار کردند؛ اما او که جثهء کوچک و اندام نازک داشت، اين کار دشوار را انجام داده نمی توانست. هر روز، نان ها از پيشش در تنور می افتاد و اگر احياناً نمی افتاد، باز ميسوخت و سبب ميشد تا نازو باز هم مورد اذيت و آزار دختران جوان قرار بگيرد. همينکه يکی دو بار او را در تنور پايين نمودند، کاسهء صبر نازو لبريز شد. تصميم گرفت ديگر کارهايی را که نميتواند بسر برساند، به عهده نگيرد و با دختران مرد مقابله کند؛ اما از اينکه کوچک بود، زورش به آنان نمی رسيد و باز هم زير مشت و لگدهای شان قرار می گرفت.

وقتی زندگی بيشتر برايش تنگ شد، تصميم گرفت بدون اينکه به کسی چيزی بگويد، دزدانه نزد مادرش برود؛ اما نمی دانست با کی؟ و به کدام وسيله؟

زن مهربانی که در همسايه‌گی نازو زنده‌گی می کرد، روزها او را نصيحت می نمود که شانه از کار خالی نکند؛ اما نازو با گريه ميگفت که کارهای خارج از توان و قدرتش را انجام نمی دهد. وقتی شکايت های او به شوهرش رسيد، او هم بنای لت و کوب زن خورد سالش را گرفت.

ديگر خانه، شوهر و همه اعضای فاميل مانند حلقهء آتشينی بر گردن نازو شده بود. خصوصاً يک شب که توسط شوهرش لت و کوب مفصلی شد و در طويله حبس گرديد، بعد از اينکه همه در اتاق ها آرام گرفتند، نازو با استفاده از تاريکی، با هزار زحمت خود را از بند رهانيده، نزد زن همسايه رفت و از او و شوهرش خواست تا او را به قريه نزد مادرش ببرند. مرد همسايه که از حال زار نازو واقف بود و هم می ديد که نازوی بی پناه به آنها پناه آورده و درخواست کمک کرده است، ترسيد که اگر او را کمک نکرده و تسليم شوهر ظالمش کند، کشته خواهد شد و اگر او را نزد مادرش نبرد، قهر خداوند پاک خواهد شد؛ با عجله اسپ و گادی اش را بيرون نمود و نازو و زنش را سوار آن نموده رهسپار قريه شد و زود با زنش برگشت.

صبح با نبود نازو، پيرمرد خودش را به زمين و آسمان ميزد. خانه های همسايه ها و دور و بر قريه همه را جستجو کرد. مرد و زن همسايه را هم لت و کوب نمود؛ اما آنان اظهار بی اطلاعی کردند و وقتی نشانی از نازو نيافت به خانهء مادر نازو رفت و دانست که نازو آنجاست. خوشحال شد که از بدنامی نجات يافته، خواست نازو را دوباره با خودش به قريه بياورد؛ اما  نازو ديگر به هيچ قيمتی حاضر نبود دوباره به آن دوزخ پا بگذارد. به کمک مادرش به رياست امور زنان رفت و خواهان طلاق از شوهرش شد. وقتی مسؤولين، پيرمرد را احضار کردند؛ او نه تنها حاضر نشد به نازو طلاق بدهد بلکه خواهان اين شد تا هرگاه نازو بخواهد نزد مادرش بماند، بايد فاميل او پولی را که به نام طويانه گرفته اند واپس بدهند! و هم اخطار داد که هيچ مرد قريه، اجازه ندارد تا با ناموس او ازدواج نمايد! بدين سان ديريست زنده‌گی نازو، در گرو پيرمرد سالخورده باقی مانده است.

نيلاب نصيری

30 ثور 1387

برگرفته از سايت: صدای آشنا

 

برگشت

پيام زنان برای زنان

 

 

 

 

X