|
عصرِ بی تلخه و
بی ننگ
این سفرنامه ی شب رنگ، مرا خواهد
کُشت
میله های قفسِ تنگ مرا خواهد کُشت
با دلِ ساده ی یک کودک و دستان لطیف
بازیِ خنجرِ نیرنگ، مرا خواهد کُشت
ناله ی گم شده در سینه ی دودی غبار
بی گمان از دل فرسنگ مرا خواهد کُشت
گریه های تو مرا می برد اندر دلِ
موج
موج در بین دوتا سنگ مرا خواهد کُشت
اینهمه خلق چرا صرف به تو زل زده
اند؟
چشمِ های تو به آهنگ مرا خواهد کُشت
* * *
تف به این شهرتِ بی همت و [این]
عزتِ نفس
عصرِ بی تلخه«۱» و بی ننگ مرا خواهد
کُشت
جنوری ۲۰۰۸
«۱» تلخه اصطلاح عامیانه، شهامت،
غیرت
-----------------------------------------------------
چه علت است که بیهوده تاب و تب
داری؟
خیال برتری ای دوست! بی سبب داری؟
خدا تو را به دل آزاری آفریده چنین؟
و یا خدا نکند عمرهاست تب داری
حوا چگونه به تو سیب را تعارف کرد؟
که تا هنوز به دل کینه و غضب داری
تو خود لذایذ آن سیب را ندانستی؟
که برحقیقت خود خشم بی سبب داری؟
به جز حکایت یک عمر خودپرستی نیست
ترانه ای که تو هرروز زیرلب داری
برابریم و دو بال ِ صعود ِپروازیم
«تو سهم بیشتراز من چرا طلب داری؟»
فبروری 2007
قـقـنـوس
همصدا ! برخیز کاخ ِ آرزوهایت شکست
قامت ِ کاج و بلندای تماشایت شکست
دخترت بر سر بساط شعله برپا کرده
است
حاصل ِ عمر ِ عزیزت سوخت، فردایت
شکست
با دروغ دین و فریاد تساوی، حریت
هرکسی با حیلهء نو، دست یا پایت
شکست
بر تو شورید و تجاوز کرد و در بندت
کشید
برتو خندید و رهایت کرد و دنیایت
شکست
مرگ بادش با چنین وحشت سرای بندگی
خاک برجانی که لبخندِ مسیحایت شکست
با هیولای پلشتی اختیارت را گرفت
با سر بازو غرور و بال ِعنقایت شکست
خواهرم برخیز! راه چاره ای برخود
بیاب
بشکن آن دستی که کاخ ِسبز ِرعنایت
شکست
http://rahelayar.blogfa.com/ |